برای یه کاری میرم اتاق همکارم و اما با یه خط جدید که حاصل دستان هنرمند و پرتوان خودشه، رو دیوار اتاقش مواجه میشم...همچون هر بار و همیشه جذب اون تیکه کاغذ میشم و ازش میخوام که نوشته ی روشو برام بخونه و این چیزیه که از میون لبانش به بیرون میخزه:

لبخند تو را چند صباحیست ندیدم

یکبار دگر خانه ات آباد، بگو سیب...

و سراپرده ی ذهن باران ، صحنه یکتای هنرمندی رقص تارهایی میشه به رنگ تلخترین قهوه ها و جز صاحب اون تارها، کیه که بتونه مصداق بارز این شعر باشه...و بارانی که ، نه چند صباحی، که انگار به قدر تمام لحظه های بودنش و نفس کشیدنش، دیدن لبخندش رو طلب داره...

عجیب و عمیق بر دلم مینشینه این شعر و نوشته و از همکارم میخوام که یکی هم برای من بنویسه تا با خودم ببرم، به هرکجا که رفتم تا هربار که نگاهش کردم، چشمامو ببندم و آوایی درسرسرای ذهنم زمزمه کنه : خانه ات آباد، بگو سیب...بگو سیب... سیب...

که تو سیب ترین بهانه ی راندن از بهشتی...

.....

تو نت یه سرچ میکنم برای پیدا کردن شعر کامل اون تک بیتی که اینچنین بر دلم نشسته و این اما حاصلشه:

از میوه ی حوایی تو سیر نخوردیم و شد از یاد ، بگو سیب
در یاد تو مانده است بهشتی شده بر باد ، بگو سیب
من ماندم و این جرم قشنگ ، آدم عاشق
عشق من عجب معرکه ای کرد در آن واد ، بگو سیب
یک بار دگر باید از این ناله هراسید!!
میگریم و آهم بکند عرش ز بنیاد ، بگو سیب
من درد شدم با تو بمانم که تو رفتی…
بیهوده تصور نکن از خاطر من میشوی آزاد ، بگو سیب
لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم
یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب…

شاعر : متین فروزنده

منبع: http://baraneee.blogfa.com