عادت کرده ام

به خاکستری پنجره هایی

که بین ما کشیده شد...

فکر میکنم

به سالی که گذشت

درست حوالی همین روزها

تو از راه رسیدی

و فصل های گذشته را جارو زدی!‏

مهری که بر دل نشست و آبانی عزیز...

وبعد زمستانی که سردیش مغز استخوانم را، نه،‏

قلبم را شکست...

دیگر نه بهار را به یاد میاورم

و نه فصل بعدش را

آه، اگر فصلی بوده باشد...