عباس معروفیه
هر وقت دلتنگ تو باشم
برای چشمهایت
سيب میخورم.
بوی تنت
مرا برمیگرداند
به دوران پيش از خودم
پيش از آن که باشم.
مگر پيش از تو
سيب هم وجود داشت؟
مدتهای زیادیست صدایت میزنم
اصلاً به روی خودم نياوردم
که نيستی.
تو باشی
خدا میشوم
مالک روزها و شبهای تو
راه ديگری نمیشناسم
مستقيم
به خانهات میآيم
تنت را میپرورم
و دنيا را
با دستهای مهربان تو
میآفرينم
حتا خودم را.
بدون تو
چيزی که احتياج ندارم
خودم هستم.
چشم چشم دو ابرو
نداشتم میکشيدم
برای خورشيد
آمدی؟
لبخند
نداشتی میزدی
با اخم توأمان
ديگر چيزی نديدم؟
به خورشيد نيازی نبود
و شب بود
در لابلای نفس زدنهات
نام من
از مشرق چشمهای سیاهت
طلوع میکرد
…
سلام.
و تو نیستی.
مثل عکس ماه
کاسه چشمهام را
از حضور لبخندت
لبريز میکنم.
لبخندت مال چشمهای من؟
صبح که بيدار شدم
نگاهم روی پنجره ماند
امروز منتظر تو بودم
مثل ديروز.
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم
یا از عاشقی
دلتنگتر!
فقط میدانم
در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفتهای
بی آنکه نباشی.
عيد امسال هم
میتوانم تنهايی سوت بزنم
همين که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده میبينم.
لبخند يادت نرود!
تشنهام
و تو نیستی.
مثل آب باران
گودی کمرم را
با نوازش دستهات
پر مکنی
میدانی؟
میدانی چرا بند نمیآيد
اين باران؟
خدا از خجالت آب شده
من پر از حس ممنوعه ام !!!
تقدیم به...
+ نوشته شده در شنبه ۳ دی ۱۳۹۰ ساعت 0:41 توسط جلیل
|