میخواهم برای او بنویسم ... برای او که خیلی دوستش دارم ... ؛

من داخل ماشین نشسته ام و او پیاده شده منتظر کسی است ... نگاهش میکنم ...

قد بلند با کت وشلوار نوک مدادی و کفشهای واکس زده و موهای مرتب ... همیشه مرتب بوده است ...

قدم میزند و من به او فکر میکنم ...

همیشه در کنارم بوده و نگران آینده من ... دورادور مراقب من بوده است ... حضورش رو همیشه احساس

میکنم ... در حساس ترین لحظات زندگیم به او تکیه کرده ام و در مواقع حساس زندگی که تصمیم میگیرم

هرچند همه مخالفت کنند میگوید : من به عقل تو ایمان دارم . و احساس رضایتی که به من دست میدهد

بهترین دوست من است و بهترین مشاور من و بقول نیرا مارشال زندگی من است ...

" او پدرم است "

شاید هیچوقت اینجا را نخواند اما من میگویم که دوستش دارم !