میخواهم برای او بنویسم ..
میخواهم برای او بنویسم ... برای او که خیلی دوستش دارم ... ؛
من داخل ماشین نشسته ام و او پیاده شده منتظر کسی است ... نگاهش میکنم ...
قد بلند با کت وشلوار نوک مدادی و کفشهای واکس زده و موهای مرتب ... همیشه مرتب بوده است ...
قدم میزند و من به او فکر میکنم ...
همیشه در کنارم بوده و نگران آینده من ... دورادور مراقب من بوده است ... حضورش رو همیشه احساس
میکنم ... در حساس ترین لحظات زندگیم به او تکیه کرده ام و در مواقع حساس زندگی که تصمیم میگیرم
هرچند همه مخالفت کنند میگوید : من به عقل تو ایمان دارم . و احساس رضایتی که به من دست میدهد
بهترین دوست من است و بهترین مشاور من و بقول نیرا مارشال زندگی من است ...
" او پدرم است "
شاید هیچوقت اینجا را نخواند اما من میگویم که دوستش دارم !
+ نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۱ ساعت 20:3 توسط جلیل
|